گیر افتادن پشت در
سلاممممممممممممم ممممممممممموش
امروز کاکتوسارو برده بودم پشت بام که افتاب بخورند. بعد رفتم بیارمشون بهتم گفتم که من زود میام درو از روم باز کن...
من رفتم موقع برگشتن دیدم تو تو راه پله ای داری میای پیشم...
بهت گفتم پس کلید کو؟
بعد فهمیدم که اقا درو بستی و اومدی ؟
اخه من اون موقع چی بهت میگفتم خوب بود؟
بعداز یک ساعت نشستن پشت در و انتظار برای امدن اقای شاکری بزرگ ، ...
با همون شلوارک و دمپایی و چادر.. اومدم بیرون و در یه خونه رو زدم که به بابا زنگ بزنم بیاد؟
بابا رفته بود پارک که درس بخونه. بعد از چند دقیقه اومد و کلی همه خندیدیم..
وروجکییی. موشییی.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


گیر افتادن پشت در
